![]() |
![]() |
|
| ریتم عشق |
|
شربتي از لب لعلش نچشيديم وبرفت روي مه پيکراوسيرنديديم وبرفت گويي از صحبت ما نيک به تنگ آمده بود بار بر بست و به گردش نرسيديم و برفت بس که ما فاتحه و حرز يماني خوانديم وز پي اش سوره ي اخلاص دميديم و برفت عشوه دادند که بر ما گذري خواهي کرد ديدي آخر که چنين عشوه خريديدم و برفت همچو حافظ همه شب ناله و زاري کرديم کاي دريغا به وداعش نرسيديم و برفت |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 2 بعد از ظهر توسط شیما |
|
|
درون دلم غوغایی است عجب عجیب است این خلقت آدم دوپایی که همچون هزاران وهزاران راه بی پایان را همانند هزارپایی دوان دوان گذرا کند . آری به این قدرت شگفت ناپذیر خالق این آدم دوپا که بازهم همچنان به دنبال جاده ای در سراب ذهنش که گویا راهی است می دود می دود و می رود ... ای مخلوق خالقی که تو را همانند پروانه ای با بالهای رنگین گونی که در صحرای وجودت رها کرد و در پی حس کردن آنی حسش کن ولمسش کن ... تورا تا بالاترین نقطه بلند آسمانی که قله آسمان و فلک است که راهی بیش از آن پروانه تنهایی تنهایی من است فتح کن و پرچم عشق وجودت را که مرا به او می پیونداند و باجنس مخملی رنگ همان پروانه زیبایی که در صحرا می پیمود بیارآی و به سرانجام برسان شاید ای آخرین ثانیه های پرواز تو با پروانه صحرایی دل دلت باشد . کاش از این پرواز دلت که به همراه ابرهای آسمانی بود یادگاری بر روی دل ترک خورده خود که به تسکین آید زد یا از آن قابی درست کرد بر طاقچه پنجره زیبای اتاقت گذاشت تا که شاید روزی دوباره پروانه به پرواز باز آید و همراه آن قاب کاغذی اتاقت پیش آید پیش آنی که تو خواهی باز آید . حس این پرواز قشنگ را با تمام وجودت با سخریه ای در دل خود جای ده که همی زیبایی این نیشخند دلت در دل صحرای دگر با پر پروانه دگری باز آید .
۲۹/۹/۸۶ پنج شنبه |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 11 قبل از ظهر توسط شیما |
|
دکتر علی شریعتی |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 12 بعد از ظهر توسط شیما |
|
|
کسی ما را نمی پرسد، کسی ما را نمی جوید. کسی تنهایی مارا نمی گرید، دلم در حسرت یک دست. دلم در حسرت یک دوست ، دلم در حسرت یک بی ریا، مهربان مانده است. کدامین یار ما را میبرد تا انتهای باغ بارانی!؟ کدامین اشنا ،ایا. به جشن چلچراغ عشق مهمان میکند ما را !؟ ای انکه ، مثل من تنهای تنهایی! تو که حتی شبی را هم به خواب ما نمی ایی تو حتی روزهای تلخ نامردی ، نگاهت ، التیام دستهایت را دریغ از ما نمی گردی .... من امشب از تمام خاطراطم با تو خواهم گفت: من امشب با تمام کودکی هایم اشک خواهم ریخت . من امشب دفتر تقویم عمرم را به دست اصی دریای نا ارام خواهم داد . همان دریا که می گفتی: تو را در من تجلی میکند . ای دوست ، کدامین یار ما را می برد تا انتهای باغ بارانی؟!....
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 1 بعد از ظهر توسط شیما |
|
|
هنوز آسمان آبی است
گر چه پر گرد و غبار است, دریا روشن است گرجه رودی که به ان می ریزد گل الود است . در باغچه می توان بذر محبت کاشت گرچه بذر کینه کنار باغچه است . به نوای فردا امید است گرچه امروز سکوت است. عطر بهار نارنج رویایی است گرچه رویابی جا و مکان است . بهار بی دعوت حا ضر است گرچه بساط زمستان پهن است و چه سرد مي گذرد اين روزهاي گرم احول... ابر برای دیدار گل گريان است گرچه دیوارکوتاه است خورشید در حال طلوع است گرچه آسمان ابری است ادم امیدوار است گرچه کوله بارش غم است و هنوز خدا مهربان است گرچه گناهانم بسیار بسيار... وچه بسا سنگين است ارزش اين زندگي............
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 10 قبل از ظهر توسط شیما |
|
|
نمی دانم چگونه اما می خواهم به هر کجا که می روم سبد خاطرم را از خوبی و زیبایی پر کنم و خالصانه خویش را در اب زلال حقایق بشویم تا شفافیت روحم مرا به خدا نزدیکتر کند تا پاک باشم، تا عشقم خالص باشد و شرمنده الطاف زیبایش نشوم. در اوج دلتنگی و شکستگی ، در نهایت بی کسی و بغض زمانی که همه فراموشم کرده اند ، محبت و دوستیشان را دریغ می کنند. ان زمان که دستی نمی بینم تا به یاریم بشتابد و شانه های خسته و غمگینم را پناهی نیست . می دانم که همیشه گوش شنوایی منتظر شنیدن غصه هایم است ارام غصه هایم را بازگو می کنم بغضهای کهنه و نشکسته را در حضورش می شکنم و از جاری شدن اشک های بی بها نه ام شرم نمی کنم او مهربان و بخشنده است . تنها اوست که ارزومند ارزوهای زیبا یم است . چه ساده با گریستن خویش زاده می شویم و چه ساده در میان گریستن دیگران میمیریم .... و در فاصله میان این دو سادگی چه معمایی میسازیم .... معما یی بنام "زندگی". |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 4 بعد از ظهر توسط شیما |
|
|
در شبان غم تنهایی خویش عابر، چشم سخنگوی توام.......!!!. شیما |
|
+ نوشته شده در
شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 12 بعد از ظهر توسط شیما |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 3 بعد از ظهر توسط شیما |
|
سال نو را به همه دوستانم تبريك عرض مي كنم . به خاطر اينكه فرصت نمي كنم تا بعد از عيد به وبم سر بزنم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 7 قبل از ظهر توسط شیما |
|
به دنيا پا نهاده اي ، درست مانند كتابي باز، ساده ونانوشته . بايد سرنوشت خودرارقم زني خود ونه كس ديگر. چه كسي مي تواند چنين كند؟ چگونه ؟ چرا؟ به دنيا آمده اي درست مانند نيرويي باز، نيرويي چند سويه ، مجبوري سرنوشت خودرابنويسي ، خالق سرانجام خودباشي . مجبوري به خود فرارويي . با خود آماده وقالب يافته وبه دنيا نيامده اي . همچون يك بذر زاده شده اي ، ومي تواني همان بذر بماني وبميري . اما مي تواني گل باشي وبشكفي .مي تواني درخت باشي وببالي. بااين زندگي كه در تومي رقصد ، در تونفس مي كشد ودرتوزنده است، بمان! بايد به خود نزديكتر شوي تا اين بداني. شايد بسيار دورتر از خود ايستاده اي... شوق وتمناهايت تورابسيار دورتر نگهداشته است. بايد به خانه بازگردي ، بياد داشته باش، زماني كه زنده اي موهبتي عظيم دردست توست، حتي يك لحظه آن را از دست مده . خوب است كه گاه فروافتيم . زخم ببينيم ، باز بپا خيزيم . چندين بار به بيراهه رويم، زياني درآن نيست. لحظه اي كه دريافتي راه بيراه است، بازگرد! زندگي خود آزمون وخطاست. نيازي به وجود مشكلات نيست. ما خود بايك دست مشكلي مي آفرينيم ، و تلاش مي كنيم با دست ديگر از ميان برداريمش ، وعجيب اين كه هر دو دستهاي خود ما هستند. عشق هم مانند زندگي ست ، بگذارش درقالب زندگي ببين چه اتفاقي رخ ميدهد ؟ جامداست ، مايع است ، نه ....اين قالبها براي توصيفش بي وصف است .چه شيرين است اين عشق كه در قالبي زيبا يي بگذاريدش و نگهداريش كني ، حاصلش تمامي وجودت مي شود ، آري همان وجودي كه خود هم اكنون درحال جستجو آني . اگر واژه ها از دل برآیند، نيازي به تاكيد نيست. اگر چيزي باشد كه بايد با حركت دستها انتقال يابد، دستها خود از عهده كار بر مي آيند، نه، كار ديگري لازم نيست. اگر چيزي در نگاه تو باشد ، خود جاري خواهد شد . يگانگي خود رابپذير، ناداني خودرابپذير، مسئوليت خود رابپذير وسپس معجزه راببين ، ناگهان روزي مي رسد كه خود شناور در نوري ديگر مي بيني، چيزي كه تا آن روز نديده بودي. همان روز است كه از نو تولد مي يابي ، در خود ببين آيا مي تواني عشق را چنان بپروراني كه به آن ببالي ؟ زندگي ، خودت ، ديگران ، و.. را مانند عشقي پاك ببيني ؟ اين توان را در خود تقويت كن ، خيلي لذت بخش است به اين نقطه برسي .
پس عاشق باش، عاشق یک عشق با تمام زیبایهای وجودش ، وجودش كه..............!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 3 بعد از ظهر توسط شیما |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندهای روزانه |
|
مطالعه باورهای استوار خودراباورکن به سوی کامیابی سپهری رضوان جذب پارسانامه فکر هرچه دلم میخواد آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 آذر 1386 مهر 1386 مرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 |
| پیوندها |
|
عشق آسموني |
|
RSS
|