![]() |
![]() |
|
| ریتم عشق |
سال نو را به همه دوستانم تبريك عرض مي كنم . به خاطر اينكه فرصت نمي كنم تا بعد از عيد به وبم سر بزنم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 7 قبل از ظهر توسط شیما |
|
به دنيا پا نهاده اي ، درست مانند كتابي باز، ساده ونانوشته . بايد سرنوشت خودرارقم زني خود ونه كس ديگر. چه كسي مي تواند چنين كند؟ چگونه ؟ چرا؟ به دنيا آمده اي درست مانند نيرويي باز، نيرويي چند سويه ، مجبوري سرنوشت خودرابنويسي ، خالق سرانجام خودباشي . مجبوري به خود فرارويي . با خود آماده وقالب يافته وبه دنيا نيامده اي . همچون يك بذر زاده شده اي ، ومي تواني همان بذر بماني وبميري . اما مي تواني گل باشي وبشكفي .مي تواني درخت باشي وببالي. بااين زندگي كه در تومي رقصد ، در تونفس مي كشد ودرتوزنده است، بمان! بايد به خود نزديكتر شوي تا اين بداني. شايد بسيار دورتر از خود ايستاده اي... شوق وتمناهايت تورابسيار دورتر نگهداشته است. بايد به خانه بازگردي ، بياد داشته باش، زماني كه زنده اي موهبتي عظيم دردست توست، حتي يك لحظه آن را از دست مده . خوب است كه گاه فروافتيم . زخم ببينيم ، باز بپا خيزيم . چندين بار به بيراهه رويم، زياني درآن نيست. لحظه اي كه دريافتي راه بيراه است، بازگرد! زندگي خود آزمون وخطاست. نيازي به وجود مشكلات نيست. ما خود بايك دست مشكلي مي آفرينيم ، و تلاش مي كنيم با دست ديگر از ميان برداريمش ، وعجيب اين كه هر دو دستهاي خود ما هستند. عشق هم مانند زندگي ست ، بگذارش درقالب زندگي ببين چه اتفاقي رخ ميدهد ؟ جامداست ، مايع است ، نه ....اين قالبها براي توصيفش بي وصف است .چه شيرين است اين عشق كه در قالبي زيبا يي بگذاريدش و نگهداريش كني ، حاصلش تمامي وجودت مي شود ، آري همان وجودي كه خود هم اكنون درحال جستجو آني . اگر واژه ها از دل برآیند، نيازي به تاكيد نيست. اگر چيزي باشد كه بايد با حركت دستها انتقال يابد، دستها خود از عهده كار بر مي آيند، نه، كار ديگري لازم نيست. اگر چيزي در نگاه تو باشد ، خود جاري خواهد شد . يگانگي خود رابپذير، ناداني خودرابپذير، مسئوليت خود رابپذير وسپس معجزه راببين ، ناگهان روزي مي رسد كه خود شناور در نوري ديگر مي بيني، چيزي كه تا آن روز نديده بودي. همان روز است كه از نو تولد مي يابي ، در خود ببين آيا مي تواني عشق را چنان بپروراني كه به آن ببالي ؟ زندگي ، خودت ، ديگران ، و.. را مانند عشقي پاك ببيني ؟ اين توان را در خود تقويت كن ، خيلي لذت بخش است به اين نقطه برسي .
پس عاشق باش، عاشق یک عشق با تمام زیبایهای وجودش ، وجودش كه..............!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 3 بعد از ظهر توسط شیما |
|
|
وقتي ذهن مي شناسد ، آن را دانش مي خوانيم . و هنگامي كه دل مي شناسد ، آن را عشق مي ناميم .
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 2 بعد از ظهر توسط شیما |
|
|
يك اصل را از ياد مبر:.. تنها آنچه كه تو مي داني ارزشمند است وآنچه كه مي داني هرگز از دست نخواهي داد. هرآنچه كه گم شدني است وهرآنچه كه مجبوربه حفظ آني ، نمي تواند ارزشمند باشد چون گم شدني است ، اينگونه چيزي به آن معنا ست كه ثمره تجربه تو نيست . هيچ انديشيده اي كه كدامين انديشه ات به تو تعلق دارد؟ همه منشا ديگري دارند عاريه اند. يا ديگران اين انديشه ها رادر تو انباشته اند . ويا خود احمقانه آن را در خود انبار كرده اي . اما هيچكدام از آن تو نيستند . از نو آغاز كن ! سنگ لوحي باش پاك عاري از هر تعصبي آن گاه شايد دريابي كه حقيقت چيست؟ از حقيقتي كه مي يابي ، حيرت مي كني! در جايي مكتوب نبوده وبه واژه در نمي آيد . هرگز به قلم راز نمي گشايد . هرگز كسي ان رابرزبان نرانده وهرگز برزبان كسي جاري نخواهد شد. ذهن هميشه پرسان است : چرا ؟ براي چه ؟ و اگر جوابي براي براي چه نيابي، كم كم آن پرسش ارزش خودازدست مي دهد . اين گونه است كه عشق قدر خود از كف داده است . منظور از عشق چيست؟ به كجا مي كشاندت؟ از دستيابي به آن جه طرفي مي بندي ؟ با آن آيا به مدينه فاضله ة به آن بهشت موعود دست خواهي يافت؟ البته،با اين منطق ، عشق رامحملي نيست . پوچ است وبي معنا. هدف از زيبايي چيست؟ غروب را مي بيني،غرق درشورمي شوي كه تا كجا زيباست ! وهر ابله اي مي تواند بپرسد: چه معنايي دراين غروب است؟ پاسخي نمي يابي ...... واگر معنايي در آن نيست ، چرا به عبث لاف زيبايي مي زني؟ گلي زيبا ، تابلويي زيبا، آهنگي زيبا، شعري زيبا، همه وهمه هيچ معنايي ندارند. چيزي را نمي توانند ثابت كنند ونه هدفي را رهنمونند. ودر زندگي تنها همين چيزهاي بي معناست. معنا به اين مفهوم كه هدفي را دنبال نمي كنند، به جايي رهنمونت نيستند وچيزي از آنها به دست نخواهي آورد. به سختي ديگر، زندگي خود به تنهايي است كه معنا مي يابد. پس زندگي را قدر بدان! حرمتش نگهدار. هيچ چيز مقدس تر از آن نيست . وهيچ چيز ملكوتي تر از آن نيست.باور من بر اين است كه ، زيستن در هماهنگي با طبيعت، بزرگترين معجزه است ، در سحرگاه بااوهستي ، در غروب بااوهستي، درلذت بااوهستي، دردرد بااوهستي، بااوهستي در زندگي ، بااوهستي در مرگ، حتي يك لحظه ودر هركجا از او جدانيستي، اين همسويي كامل ، اين توافق مطلق، انسان مذهبي را خلق مي كند.تو خود بند بگسل ورها شو!تو عاشقي بر زنجيرهايت وآزادي از من مي طلبي ؟ چه خواهش عبثي! توخود عامل بدبختي ها ورنجهاي خودي و از من آزادي را مي طلبي؟ وتو همچنان همان بذرها مي افشاني ، به همان را ه مي روي ، همان آدم گذشته اي ، وهمان گياهان را باغباني ، كه مي تواند تو رانجات دهد؟ چرا كسي بايد توراناجي باشد؟ آزادي تو مسئوليت من نيست، من در آن چه كه هستي ، نقشي نداشته ام . تنها تو! تنها تويي كه خود را به اين روز انداخته اي!تنها مي تواني خود باشي وچه زيباست اين خود بودن ..............
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 2 بعد از ظهر توسط شیما |
|
|
امروز صبح وقتی بیدارشدم برفی را دیدم که بی سابقه بود عجب هوایی.....با چه خاطره ای اومدم سرکار؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 8 قبل از ظهر توسط شیما |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندهای روزانه |
|
مطالعه باورهای استوار خودراباورکن به سوی کامیابی سپهری رضوان جذب پارسانامه فکر هرچه دلم میخواد آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
دی 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 آذر 1386 مهر 1386 مرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 |
| پیوندها |
|
عشق آسموني |
|
RSS
|